پیش از تـــ ــولّد...!
من نوشت:منو از وسط تا کن ،گوشه هامو روی هم بذار، بعد خیلی یواش طوری که نفهمم بذارم لای ِ یه کتاب ، بعد رو پیشخون ِ یه مغازه ایی ،تو تاکسیه یه بابایی ،تو مترویی ، خونه ی رفیقی چیزی جام بذار..
من ِ من بد جوری درد میکنه
چیز نوشت:دوست دارم برم دم پنجره از اون فحشایی بدم که واج ارایی صامت ک داره
هنوز نوشت: و ما هنوز هم وقتی به چیزهای خوب فکر میکنیم،
آن قدر به آفتاب زل میزنیم تا عطسه یمان بگیرد......
دیدی......صبر اومد!!
عشق نوشت:آخ که چقدر خریدن پاک کن خوبه
آخ که من چقدر به طرز بی شرمانه ای عاشق تمام پاک کن های دنیام
کمک نوشت:به یک عدد کپسول اکسیژن با رنگ قرمز متالیک،صفر،شاسی
با بیمه ی یک ساله، برای ادامه ی زندگی نیازمندیم
از دارنده تقاضا میشود، با آن ما را خاموش کند
روزگار نوشت:ذهن درد این روزها با هیچ پیروکسیکامی آرام نمیشود
حتی اگر آجر داغ و کیسه ی آب گرم هم به کمک بشتابند
ذهنمان از جا در رفته است...
مهره های ذهنمان جابجا شده اند..پنجم و ششم
دوست داشتن نوشت:دوست داشتم یه "هاروکی موراکامی" توی خونه داشتم
عصرها چایی دم میکردم و صداش میزدم : هاروکی چایی حاضر ِ
و اون میگفت : روی فصل آخر کتاب دارم کار میکنم ، صب کن الان میام
پیش از روز تولد نوشت: پا میشم یه چایی برای خودم میریزم... یه لیوان پر
میگم : دستت درد نکنه،هل ریختی توش ،لیوانشم از هموناست که دوست دارم...یه لیمو هم گذاشتی کنارش.. مممم..
و خودم جواب میدم: نوش جان..
چای و تا ته سر میکشم : من چقدر خوشبختم...
چای لیوان دسته دار
هل
لیمو
به محض اینکه چایی تموم بشه و دوباره زل بزنم به پنجره و دوباره غم بیاد تو دلم..
به خودم میگم : یه لیوان دیگه برام میریزی؟
- آره.لیوانت و بده
و دوباره : من دوباره خوشبخت شدم
چای لیوان دسته دار
هل
لیمو
و هی خوشبختی مو نو میکنم.. ..
و تا آخر شب هی چای میخورم و
هی خوشبخت میشم و
هی میرم دستشویی و
هی زانوم درد میگیره
اما خودم یه لیوان دیگه برام میریزه و میگه:
بهتر از وجب کردن اتاق و شمردن ِ آدمایی ِ که از اون پایین
هی رد میشن و
هی تمومی ندارن و
هی از این لبخند الکونیا بهت تحویل میدن و
هی به هم تنه میزنن و
هی از هم عذرخواهی نمیکنن و
هی تولد هم و فراموش میکنن و
هی با هم نیستن و
هی به دنیا میارن و
هی نمیمیرن و
هی تف میکنن روی زمین
و هی...
